غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

111

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

خود را منقسم گردانيده از صباح تا چاشتگاه در صفهء بار بنشستى آنگاه با طايفهء از اصدقا و اخوان الصفا بساط صحبت و ملاطفت مبسوط داشتى و بعد از پيشين با افاضل ندما ساعتى بتجرع اقداح مى ارغوانى مستانس بودى و در هيچ وقت از سرانجام مهام ملك و مال و استكشاف احوال تغافل ننمودى و چون خبر وفات خواجه بهاء الدين محمد به صاحب ديوان رسيد در فراق قرة العين خويش محزون شده اين رباعى در سلك نظم كشيده رباعى فرزند محمد اى فلك هندويت * بازار زمانه را بها يكمويت تو پشت پدر بودى از آن پشت پدر * خم گشت چو ابروى بتان بىرويت . گفتار در بيان وصول اختر طالع مجد الملك يزدى باوج اقبال و رجعت كوكب دولت خواجه شمس الدين محمد بحدود و بال در گلشن سپهربد مهر كل دولت بدست كه افتاد كه از عقب خار ناكامى در پايش نشكست و در عشرتخانهء عالم پربهانه پيمانه اقبال بكام كه رسيد كه از دردسر خمار دلش نخست مثنوى سرسبز نگشت بوستانى * كازار نيافت از خزانى سروى بچمن نخاست از جاى * كآخر تبرى نخورد برپاى هرناز زمانه را نيازيست * هر شمع مراد را گدازيست در دهر كجاست صبحگاهى * كش نيست ز پى شب سياهى مؤيد اين مقال صورت حال مهر سپهر فضل و افضال خواجه شمس الدين محمد صاحب ديوان است كه چون در زمان سلطنت هلاكو خان و آباآقا خان چند سال در كمال استقلال بسرانجام امور ملك و مال قيام نمود بعد از فوت خواجه بهاء الدين محمد بسبب تقرير مجد الملك يزدى نقصانى تمام بجاه و جلالش راه يافته دست تقدير ابواب لقب بر روى روزگار برادرش خواجه عطاء الملك برگشود تفصيل اين اجمال آن‌كه مجد الملك كه ولد صفى الملك ابو المكارم بود و در سلك وزير زادگان يزد انتظام داشت بواسطهء حدوث بعضى از وقايع از اتابك يوسف شاه يزدى رنجيده باصفهان شتافت و ملازمت خواجه شمس الدين محمد اختيار كرده چون او را بغايت درشت‌خوى يافت به خدمت سعيد خواجه شمس الدين محمد مبادرت نمود و جناب صاحب شغلى از اشغال ديوانى در عهدهء او كرده مجد الملك كما ينبغى از عهدهء سرانجام آن مهم بيرون آمد اما در آن اثنا امارات نفاق در ناصيهء احوال او ظاهر گشت و سعايت اهل حسد مدد علت شده نقد اعتماد و خلوص اعتقاد وزير نيكو نهاد نسبت به مجد الملك مغشوش گشت و بفساد و حرمان روزگار ميكذرانيد و نزد امراء تردد نموده اساس معرفت مستحكم ميگردانيد در اثناء آن اوقات روزى مجد الدين اثير كه نايب خواجه عطاء الملك بود بتقريبى شمهء از عظمت پادشاه مصر و كثرت لشكر آن ديار ببعضى از همنشينان خود ميگفت و مجد الملك آن سنان را شنوده آغاز خباثت كرده بوسيلهء يكى از معتبران بعرض آباقا خان رسانيد كه مجد الدين اثير كه از جمله مخصوصان برادر صاحب ديوان است بنابر